


این یتیمان که ز اطعام علی سیر شدند
کریلا گوشه گودال همه شیر شدند
دستشان ظرف پر از شیر ولی فردایی
در پی قتل حسین دست به شمشیر شدند
بارها پشت علی گرچه نمازی خواندند
کربلا آل علی کافر و تکفیر شدند
این جماعت که علی خورد و خوراکش میداد
از چه بر غارت خلخال سرازیر شدند
نمک سفره حیدر همه خوردند ولی
بهر اولاد علی در پی تزویر شدند
شمر از پشت جدا کرد به سختی سر را
همه خرسند و مشغول به تکبیر شدند
کاروان اسرا کوفه که آمد چه کشید
این زن و بچه ارباب همه پیر شدند
اف بر این کوفه واین مردم نامرد و لعین
مردمانی که به نیرنگ چو تفسیر شدند
سر بریدند و به ناموس علی خندیدند
*آخرش با زر و درهم همه تقدیر شدند*
برای دوری از گناه باید آنچه را که خداوند بر ما واجب فرموده بدون چون و چرا اطاعت کنیم؛ همان گونه که وقتی خداوند به حضرت ابراهیم(ع) فرمان داد سر از بدن جوان رشید خود جدا کند، تبعیت کرد.

شخصی به نام حمران بن اعین از امام محمد باقر(ع) پرسید. او عرض کرد: یابن رسولالله زمانی که خدمت شما می رسیم، تا زمانی که نزد شما هستیم، دلهای ما نرم، خدایی و پُر از معنویت است، به گونهای که آن چه از اموال و دارایی که در دست مردم است، پیش ما هیچ ارزشی ندارد، بلکه خوار و پست میشود و جانهای ما به خاطر حرفهای شما از نداشتن دنیا و مال و مقام آن تسلی مییابد. اما همین که از نزد شما میرویم، و در کوچه و بازار پیش مردم و تجار حاضر میشویم، دوباره محبت دنیا در دل ما قرار می گیرد. و آن حال خوش معنویت که نزد شما داریم از بین می رود، چرا این گونه است؟
حضرت در پاسخ فرمود: «إِنَّمَا هِیَ الْقُلُوبُ، مَرَّه تَصْعُبُ، وَ مَرَّه تَسْهُل»؛ همانا اینها مربوط به حالات مختلف دل هاست، که گاهی سخت می شود، و گاهی هموار و آسان.
سپس فرمود: روزی بعضی از اصحاب پیامبر اکرم(ص) عرض کردند: ای رسول خدا ما از نفاق خودمان ترسناکیم. میترسیم جزو منافقین باشیم.
حضرت پرسید: چرا از آن میترسید؟ چرا خیال میکنید منافق شدید؟ عرض کردند: «إِذَا کُنَّا عِنْدَکَ فَذَکَّرْتَنَا وَ رَغَّبْتَنَا وَجِلْنَا وَ نَسِینَا الدُّنْیَا وَ زَهِدْنَا حَتَّی کَأَنَّا نُعَایِنُ الْآخِرَه وَ الْجَنَّه وَ النَّارَ وَ نَحْنُ عِنْدَکَ»؛ چون هنگامی که نزد شما هستیم، و شما ما را موعظه و نصیحت میکنید، و به آخرت تشویق میکنید، از خدا میترسیم، و دنیا را یکسره فراموش میکنیم، و هیچ رغبتی به آن نداریم. تا آنجا که گویا بهشت و دوزخ را با چشم خود می بینیم.
اما این حالت تا زمانی است که پیش شما هستیم. ولی همین که از خدمت شما بیرون میرویم، و داخل خانههای خود میشویم و بوی فرزندان به مشام ما میرسد، زنان و خانواده خود را میبینیم، از آن حالی که نزد شما داشتیم بر میگردیم و به قدری دگرگون میشویم، که گویا ما آن آدمی که نزد شما بودیم، نیستیم و انگار اصلا شما را ندیده و هیچ وقت خدمت شما نرسیدهایم. به خاطر همین دو رویی میگوییم: نکند ما منافق باشیم، خودمان خبر نداریم؟ حضرت فرمود: نه این طور نیست.
«إِنَّ هَذِهِ خُطُوَاتُ الشَّیْطَانِ، فَیُرَغِّبُکُمْ فِی الدُّنْیَا، وَ اللَّهِ لَوْ تَدُومُونَ عَلَی الْحَالَه الَّتِی وَصَفْتُمْ أَنْفُسَکُمْ بِهَا، لَصَافَحَتْکُمُ الْمَلَائِکَه وَ مَشَیْتُمْ عَلَی الْمَاء»؛ اینها وسوسههای شیطان است که شما را به دنیا تشویق میکند. بعد حضرت سوگند یاد کرد و فرمود: به خدا قسم اگر شما به همان حالی که خودتان توصیف کردید میماندید هر آینه فرشتگان با شما مصافحه میکردند و دست در دست شما میگذاردند. (و بدون وسیله) روی آب راه میرفتید.
آن چیزی که حال خوش معنویت زمانهای خاص مانند ماه مبارک رمضان، محرم و صفر، دهه اول ذی الحجه و یا مکان های مقدسی مانند مسجدالحرام، در حرم و یا در محضر پیامبر اکرم(ص) و ائمه علیهمالسلام بودن را از انسان میگیرد، غفلت و بی توجهی به خدا و احکام و قوانینش در هنگام سخن گفتن یا سخن شنیدن، خرید و فروش، و یا هر کار علمی، تولیدی، خدماتی، سیاسی و اجتماعی و در اخلاق و طرز برخورد و معاشرت ما با دیگران به ویژه پدر و مادر و خانواده و اقوام است.
غفلتها و گناهان نمیگذارند ما راهی به عالم ملکوت و باطن داشته باشیم. پس در گام اول باید کاری کرد که غفلتها کم شود. گناه نکرده و تسلیم امر خدا باشیم. آن چه را که بر ما واجب و تکلیف کرده، بدون چون و چرا اطاعت کنیم. همان گونه که وقتی خداوند به حضرت ابراهیم فرمان داد سر جوان رشید خود یعنی اسماعیل را با دست خودت ببُر، گفت: به چشم.
تا انسان صاحب «قلب سلیم» نشود، این چنین نمیتواند، تسلیم امر و نهی خدا شود. زیرا «الْقَلْبُ السَّلِیمُ الَّذِی یَلْقَی رَبَّهُ وَ لَیْسَ فِیهِ أَحَدٌ سِوَاه»؛ قلب سلیم تنها کسی دارد که پروردگارش را ملاقات کند، در حالی که جز خدا احدی در دلش نباشد. به همین خاطر خداوند در تعریف و توصیف حضرت ابراهیم میفرماید: «إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِیم» به یاد آور هنگامی را که(ابراهیم) با قلب سلیم به پیشگاه پروردگارش آمد.
پس از بهانهگیریهای دختر خردسال امام حسین(علیهالسلام) در نیمههای شب، به دستور یزید بن معاویه سر مبارک سیدالشهدا (علیهالسلام) را به خرابه شام میآوردند و در ادامه حضرت رقیه (سلام الله علیها) درد دل با سر بریده پدر را آغاز میکند و میگوید: یا أبَتاهُ، مَنْ ذَا الَّذی خَضَبکَ بِدِمائکَ! یا أبَتاهُ، مَنْ ذَا الَّذی قَطع وَ رِیدَیْکَ! یا أبتاهُ مَنْ ذَا الَّذی أَیتمنی علی صِغَر سِنّی!...
و سرانجام بعد از این درددلها با سر بریده پدر، در همان شب به لقاء الله میرسد.


لب تر کند پیالهی کوثر تو هم برو
برخیز علیِّ اصغر ِ خیبر تو هم برو
از صبح گریه کردی و دلشوره داشتی
دیدی رسید نوبتت آخر تو هم برو
آیت الله سید عبدالکریم کشمیری رضوی (رحمة الله علیه) در سال 1343 قمری در نجف اشرف چشم به جهان گشود . از همان کودکی آثار استعداد و بزرگی و جذبه در وی مشاهده می گردید . در هفت سالگی، سخنی از استاد اخلاق آیت الله شیخ مرتضی طالقانی وی را متحول ساخت . سپس به دستور پدر بزرگوارش به علوم دینی مشغول شد. ... واردات قلبی و مکاشفات غیبی، کاملا وی را به ذکر و فکر و مجاهدات و ریاضات مشغول کرد تا جایی که الطاف حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) سراسر وجودش را فرا گرفت.
مرحوم کشمیری همچنین یکی از شاگردان بارز آیت الله سید علی قاضی بوده اند.
ایشان در سال 1359 شمسی به ایران آمد و در قم ساکن شد. آن بزرگوار در سال 1378 به دیدار الهی شتافت و در جوار ملکوتی حضرت فاطمه معصومه (سلام الله علیها) به خاک سپرده شد. آنچه در ذیل می خوانید، توصیه هایی از آن بزرگوار است .
رزق فراوان
«اگر سوره «عادیات» روزی 110 مرتبه خوانده شود، روزی حلال فراوان خواهد آمد».(1) [خواندن 110 مرتبه سوره عادیات تقریبا 35 دقیقه طول می کشد. و لازم نیست یک مرتبه و پشت سر هم خوانده شود. می توان در طول روز و در ساعات فراغت به تدریج 110 مرتبه خواند].
عظمت سوره های مسبّحات
«مرحوم سید علی آقا قاضی، شب ها قبل از خواب مسبحات ششگانه، [یعنی سوره های حدید، حشر، صف، جمعه، تغابن و اعلی] را می خواند; چه آن که روایت دارد پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) هم قبل از خواب می خواندند و می فرمودند: در این سوره ها آیه ای است که بهتر از هزار آیه است; (2) و امام باقر (علیه السلام) فرمود: کسی که قبل از خواب مسبحات را بخواند، نمی میرد تا آن که حضرت قائم (علیه السلام) را درک کند و اگر بمیرد، در جوار پیامبر خواهد بود(3)».(4)
ذکر یونسیه
در ایام فراغت، مانند راه رفتن و نشستن، برای نورانیت قلب و رفع حجاب ها، ذکر یونسیه لا إلهَ الّا أنتَ سبحانَکَ إنّی کُنتُ مِن الظالمین(5) مناسب است.(6)
ذکر «نادِ علی»
از اذکار اهل ولایت، ذکرناد علی است که در کتاب ها به صورت های مختلف نقل شده است . استاد این ذکر «نادعلی » را چنین می خواند:
نادِ علیاً مَظهرَ العَجائب، تَجدهُ عَونَاً لَکَ فی النّوائب، کلُّ همّ و غمّ سَیَنجَلی، بولایتک یا علیُ یا علیُ یا علیُ، یا ابا الغوث أغثنی، یا ولی الله ادرکنی، بلطفک الخفیّ، لا الهَ الّا انت َسبحانکَ انّی کنتُ من الظالمین.
آن بزرگوار می فرمود:اگر یا علی در این ذکر 100 بار گفته شود، خوب است.(7) من از «ناد علی» خیر زیادی دیدم. هر مشکلی در نجف برایم پیش می آمد، می رفتم صحن حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) و چند بار آن را می خواندم مشکلم حل می شد.(8)
توسل به حضرت جواد الائمه (علیه السلام)
بسیار دیده و شنیده شد که افراد برای امور مادی، مانند خرید خانه و ماشین و رزق و ازدواج، از وی راهنمایی می خواستند. آن بزرگوار می فرمود:سوره یس بخوانید و ثواب آن را به امام جواد (علیه السلام) تقدیم کنید، حاجت شما را خواهند داد. گاه امر می کرد صلوات برای حضرتش هدیه کنند و آن را در توسل به این امام کریم مجرّب می دانست.(9)
سجده شکر
در طریق استاد، سجده یکی از ارکان بندگی و توحید است. سیره استاد بعد از نمازها این بود: ابتدا پیشانی بر مهر می گذاشت و سه مرتبه می گفت: الحمدلله; بعد گونه راست را بر مهر می گذاشت و سه بار می گفت: شکراً لله; و سپس گونه چپ را بر مهر نهاد و سه مرتبه می گفت: أستغفرُ الله.
از وی سؤال شد این چه سجده ای است؟ فرمود: «حضرت ابراهیم (علیه السلام) به یاری این سجده خلیل و دوست خدا شد.»(10)
عشق به نجف
حضرت استاد همیشه در فکر حرم امیرالمؤمنین و نجف اشرف و وادی السلام بودند. وقتی سخن از دیار عاشقان می شد، با شور و میل و با احساسی خاص از آن یاد می کردند. این هجران سبب شد که در روح و جسم ایشان اثر بگذارد، و در خلوت خانه سکوت بنشینند، و می فرمودند: من اگر نجف بروم حالم خوب می شود.
می فرمودند: نجف چیز دیگری است، حتی مساجد کوچک آن جا دارای یک معنویتی است که مساجد بزرگ ایران مثل مسجد گوهرشاد خراسان آن معنویت را ندارد. در نجف 360 پیامبر دفن هستند و در کربلا 260 پیامبر. قبر حضرت آدم و نوح (علیهما السلام) در کنار قبر امیرالمؤمنین (علیه السلام) می باشد.
آنقدر نجف مهم است که مانند مرحوم شیخ زین العابدین مرندی که مجتهدی مسلم و با تقوا بود، گاهی می آمد جلو درب صحن امیرالمؤمنین (علیه السلام)، آنجا که گداها می نشستند، می نشست. می گفتند: آقا اینجا خوب نیست! می فرمود: اینجا جایی است که امام زمان (علیه السلام) و حضرت خضر(علیه السلام) به طرف حرم می روند، من هم نشسته ام تا شاید توجهی به من کنند.
و می فرمود: آنقدر نجف هیبت از امیرالمؤمنین (علیه السلام) دارد که اگر اعلم علما به آن جا بیایند همانند یک طلبه می ماند.(11)
پی نوشت:
1 . روح ریحان، شرح حال عارف کامل مرحوم آیت الله سید عبدالکریم رضوی کشمیری، سید علی اکبر صداقت، ص 81 . 2 . مستدرک الوسائل، ج 4، ص 289 و 290 . 3 . اصول کافی، ج 2، ص 620 . 4 . روح و ریحان، ص 82- 81 . 5 . انبیاء (21): 87 . 6 . روح و ریحان، ص 93 . 7 . همان 8 . همان، ص 93 و 94 . 9 . روح و ریحان، ص ص 101 و 102 . 10 . همان، ص 107 . 11 . این مطلب را استاد در مهرماه 1372 فرمودند .
پرسمان - دی 1381، شماره
اللهم ایاک نعبد وایاک نستعین
میخواهم خامه
قلم را به سینه کاغذ آشنا کنم ونقشی ازرخ آن زیبا رابر سینه سفید منقش کنم.
اما
قلم راتوانایی این کارنیست.
میخواهم امواج خروشان احساس رابه مهار عقل
درزندان تن محبوس کنم. اماعقل راتوان به بند کشیدن دل نیست، تن راقدرت نگهداشتن روح
نیست.
چشمانم را می بندم، میخواهم تصویری از جمال رعنای یار را درذهن تصور
کنم، اما ذهن منصور چنین تصویری نیست. میخواهم مرغ اندیشه رااز پرواز در آسمان
خونرنگ عشق باز دارم ،اما او را هیچ قیدی قادر به مقید ساختن نیست، این آسمان خونین
رااز طیران مرغ باز داشتن ثواب نیست.
قلم را دوباره به چرخش وا میدارم، امواج
خیره سر احساس به ساحل اطمینان هجوم می اورند، آن یار رعنا تمام قد در ستیغ قله عشق
بتماشا ایستاده است. مرغ اندیشه به پرواز خونین خود ادامه میدهد، کاغذ از سیاهی قلم
نقش می پذیرد، دل زبان گشوده که ای نازنین دلبر تو مرا همچون شبنم صبحگاهی پاک
خواسته بودی ومن روسیاه از نوک پا تافرق سر به گناه آلوده گشته ام، پس مرا ببخش.
ای دوست تو از من خواسته بودی به عهدم وفا کنم وبه سویت بشتابم و من پیمان شکن
نادانی هستم. پس مرا ببخش.
ولی بدان من نیز روزی پاک بودم، قلبم هنوزاز زنگار
پاک بود، چشمانم هنوز به حرام نگاه نکرده بود، دستانم هنوز به ناپاکی آلوده نشده
بود.
وجودم پاک بود،قلبم پاک بود، عقلم پاک بود.
آه ای زیبای زیبایان.
چکنم نفس بر من غلبه کرد وتو خود حال مرا می بینی، شیطان را بدوستی برگزیدم وتو
روزگارم را می بینی ولی هرگزاز روی طغیان سراز فرمانت نپیچیده ام،
هرگز از روی
عمد بر خلاف دوستیت عمل نکرده ام،
هرگز خود میدانی حتی آن هنگام که طعم گناه
ازدهانم زایل نگشته بود، فکر تو این را تلخ میکرد.
که هرگز گناه لذتی نداشته
است.
خود میدانی که همواره پشیمان بودم، ولی چکنم که شیطان بر وجود کثیفم مسلط
شده بود.
هرگاه خواسته بودم که رو به سویت نهم این نفس مرا باز داشته بود.
هرگاه خواسته بودم سیلی رخ شیطان زنم، این نفس جلویم را گرفته بود.
آری
خود میدانی روزگاری با پاکی و صداقت قرین بودم.
شبها به لبخندی می خوابیدم
و صبحها به لبخندی دیگر بیدار میشدم.
شب و روزم با تو میگذشت و حالا رانده
از هر جا، مانده از هر چیز، پشیمان از همه چیز به درگاهت آمده ام.
میگفتند
تو به این سرزمین " جبهه ' آشنائی ، میگفتند تو را در اینجا میتوان یافت، میگفتند
تو در اینجا دوستداران زیادی داری، میگفتند تورا در اینجا میتوان یافت، میگفتند تو
به اهل اینجا نظر داری
و من
سر از پا نشناخته به اینجا آمدم، شتاب داشتم تا
به اینجا برسم،
پای برهنه، جامه دریده، چشم گریان، و با تنی خسته به اینجا
رسیدم. چشمانم کم سو گشته است. تنم نزار، پاهایم مجروح، دلم پریشان است.
آیا تو
مرا خواهی پذیرفت؟
آیا برای دیدنت حالی جز این میخواهی؟
آیا برای وصالت
مهریه ای بالاترازاین خواستاری؟
پس کی بر من ناتوان نظر خواهی افکند؟
پس کی
مرا خواهی پذیرفت؟
همه خوبانت را قبول کردی ومن جاهل هنوز بردرگهت نشسته ام که
چه کنی؟
آیا تا وقتی خونی دررگم باقی است، روحی در بدنم باقی است،
تو مرا
می پذیری؟ حاشاوکلا
تا وقتی چشمانم می بیند، گوشهایم می شنود، پاهایم حرکت می
کند، دستانم می جنبد، قلبم می تپد، تو مرا هرگز قبول خواهی کرد؟؟؟
پس ای
شمشیرها مرا دربر گیرید.
ای نامردان جاهل مرا بکشید.
ای خون فوران کن،
ای تن پاره شو،
ای چشم کور شو،
بگذار دستانم بشکند، پاهایم قطع شود،
مغزم پریشان شود.
مگر تو این را نمی خواهی؟ مگر تو این را قبول نمیکنی؟ پس تو
میگویی چه کنم؟
بهای دیدنت را این جان ناقابل قرارداده ای، پس ای خصم مرا بکش.
بر درگهت انتظار تلخ است.
برای دیدنت انتظار سخت است.
برای وصالت صبر
نتوان کرد.
مرا به انتظار نگذار.
هرکسی خواسته است بر شیطان پشت پازند، هر
کسی خواسته است راه میانبر را انتخاب کند، هر کسی خواسته است باتودمساز شود، هرکسی
خواسته است با تو هم سخن شود به اینجا شتافته است.
ومن نیز از آنها تبعیت
کردم. آیا مراهم قبول خواهی کرد ؟
هیچکس وقتی بدن پاره پاره ام را دید گریه
نکند، احدی وقتی چشم بر تن بیروحم دوخت گریه نکند که این تن جز قفسی نیست، که این
پوست و استخوانی بیش نیست.
مرواریدش را تقدیم یار کرده ام وحقش هم همین
است.
بر من قبری نسازید، مرا از یادها ببرید، منی نبوده ،منی وجود نداشته.
میخواهم همه جزاو مرا از یادها ببرند، میخواهم بااو تنها باشم وشما مرا از
این تنهایی باز ندارید.
هرکسی میخواهد بهترین راه را انتخاب کند باید بیشترین
بها را بدهد.
من نیز چنین کرده ام پس مرا بر این ناراحت نشوید که بسیار سود
برده ام.
والسلام. دوشنبه 64/6/18
هورالهویزه
