نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 05 بهمن 1390 توسط behmaram | ارسال نظر(1)

 

 

سوار تاکسی بین شهری شدم، مسیر قم ـ تهران...

اصلا با راننده درباره مقدار کرایه صحبتی نکردم... از بابت پول هم نگران نبودم... وسط های راه که بیابان بود،

دست کردم تو جیب راست شلوارم که کرایه راننده رو بدم... نبود... جیب چپ... نبود... جیب پیرهنم! نبود که نبود... گفتم حتما تو کیفمه!

اما خبری از پول نبود... به راننده گفتم: اگر کسی را سوار کردی و

بعد از طی یک مسیری به شما گفت که پول همراهم نیست، چه می کنید؟

گفت: به قیافه اش نگاه می کنم.

گفتم: الان فرض کن من همان کسی باشم که این اتفاق برایش افتاده... یکدفعه کمی از سرعتش کم کرد و نگاهی از آینه به من


انداخت و گفت : به قیافه ات نمیاد که آدم بدی باشی، می رسونمت...
 

خدایا! 

من مسیرزندگی ام را با تو طی کردم به خیال اینکه توشه ای دارم اما الان هرچه دست کردم و نگاه کردم به جیب هایم دیدم هیچ چیز ندارم ،

خالیه خالی...

فقط یک آه و افسوس که مفت مفت عمرم از دستم رفت... ما را می رسانی؟

یا همین جا وسط این بیابان سردرگمی پیاده مان می کنی؟؟؟....

...

..

.

 


.: Weblog Themes By LoxBlog :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

حساب کاربری ندارید؟