
وای بر ما اگر در خصوص خوردنی ها و نوشیدنی ها از حرام اجتناب نکنیم! زیرا همین غذاها است که منشأ علم و ایمان و یا کفر ما می شود!
* خدا می داند که غذا چه قدر در ایمان و کفر و اعمال خیر و شرّ انسان مدخلیت دارد!
* اگر از علما دور شویم، کار ما از علاج گذشته است. منظور از عالم. عالم بالله و عالم دینی است نه معمّم.
یقین داشته باشیم که خدا روزی رسان است!
خدا کند یقین برای انسان روزی شود!. چه قدر خوب است انسان از ناحیه امر روزی، راحت باشد زیرا همّ و غمّ روزی، بدتر از زحمت کار است. کسی که به همّ و غمّ روزی مبتلا است. شب و روز کار می کند. و پیوسته غصّه روزی را می خورد!
کمتر کسی پیدا می شود که زندگی بر وفق مراد او باشد هر گونه عیش و نوش دنیا، با هزار تلخی و نیش همراه است! اگر کسی دنیا را این گونه پذیرفت و شناخت. در برابر ناگواری ها و بدی های همسر و همسایه و... کمتر ناراحت می شود؛ زیرا از دنیا بیش از این که خانه بلا است. انتظار نخواهد داشت!
غنا و تمکن مالی، جنبه مقدمیت دارد و برای این است که انسان راحت زندگی کند فرد متوکل بر خدا بدون داشتن آن مقدمه ، راحت زندگی می کند.
اگر از علما دور شویم، کار ما از علاج گذشته است. منظور از عالم. عالم بالله و عالم دینی است نه معمّم
به اندازه اطمینان کودکی به مادرش ، به خدا اطمینان داشته باشیم !
اگر ما به اندازه ای که این بچه به مادرش اطمینان دارد به خداوند اطمینان داشتیم، و می دانستیم که هر چه از او بخواهیم می دهد، هیچ مشکلی نداشتیم و همه کارهایمان درست می شد.
اللهم عجل لولیک الفرج
ای نگـــــــــــار نازنین فاطمه (سلام الله علیها)
یادگـــــــــــــار آخرین فاطمه (سلام الله علیها)
رخ عیان کن مه جبین فاطمه (سلام الله علیها)


دخترک 8 ساله بود، اهل کرمان. موقع بازی در کوچه بود که با اتومبیلی تصادف کرد. ضربه آنقدر شدید بود که به حالت کما و اغما رفت. حال زهرا هر روز بدتر از روز قبل می شد. مادرش دیگر نا امید شده بود. دکترها هم جوابش کرده بودند.
دکتر معالجش -دکتر سعیدی، رزیدنت مغز و اعصاب- می گوید: زهرا وقتی به بیمارستان اعزام شد ضربه شدیدی به مغزش وارد شده بود. برای همین هم نمی توانستیم هیچگونه عملی روی او انجام دهیم. احتمال خوب شدنش خیلی ضعیف بود.در بخش مراقبتهای ویژه، پیرزنی چند هفته ای است که بر بالین نوه اش با نومیدی دست به دعا برداشته است.
این ایام مصادف بود با سفر رهبر انقلاب به استان کرمان. ولی حیف که زهرا با مادربزرگش نمی توانستند به استقبال و زیارت آقا بروند. اگر این اتفاق نمی افتاد، حتماً زهرا و مادر بزرگش هم به دیدار آقا می رفتند، اما حیف ....
خود مادر بزرگ ماجرا را اینطور تعریف می کند: وقتی آقا آمدند کرمان، خیلی دلم می خواست نزد ایشان بروم و بگویم: آقاجان! یک حبه قند یا ... را بدهید تا به دختر بیمارم بدهم، شاید نور ولایت، معجزه ای کند و فرزندم چشمانش را باز کند.
مثل کسی که منتظر است دکتری از دیار دیگری بیاید و نسخه شفا بخشی بپیچد همه اش می گفتم: خدایا! چرا این سعادت را ندارم که از دست رهبر انقلاب، سید بزرگوار چیزی را دریافت کنم که شفای بیمارم را در پی داشته باشد. مادربزرگ ادامه می دهد: آن شب ساعت11 بود. نزدیک درب اورژانس که رسیدم، مامور بیمارستان گفت: رهبر تشریف آورده اند اینجا. گفتم: فکر نمی کنم، اگر خبری بود سر و صدایی، استقبالی یا عکس العملی انجام می شد؛ اما ناگهان به دلم افتاد، نکند که راست بگوید. به طرف اورژانس دویدم، نه پرواز کردم. وقتی رسیدم، دیدم راست است. آقا اینجاست. و من در یک قدمی آقا هستم. با گریه به افرادی که اطراف آقا بودند گفتم: می خواهم آقا را ببینم. گفتند: صبر کن، وقتی آقا از این اتاق بیرون آمدند، می توانی آقا را ببینی. وقتی رهبر بیرون آمدند، جلو رفتم. از هیجان می لرزیدم. اشک جلوی دیدگانم را گرفته بود و قدرت حرف زدن نداشتم. عاقبت زبان در دهانم چرخید و گفتم: آقا! دختر هشت ساله ام تصادف کرده و در کما است. نامش زهرا است. ترا به جان مادرت زهرا(س) یک چیزی به عنوان تبرک بدهید که به بچه ام بدهم تا شفا پیدا کند. آقا بدون تأمل چفیه اش را از شانه برداشت و توی دستهای لرزان من گذاشت. داشتم بال در می آوردم. سراسیمه برگشتم و بدون هیچ درنگ و صحبتی فوراً چفیه متبرک آقا را روی چشمان و دست و صورت زهرا مالیدم و ناگهان دیدم زهرا یکی از چشمانش را باز کرد. حال عجیبی داشتم. روحم در پرواز بود و جسمم در تلاش برای بهبودی فرزندم که تا دقایقی پیش، از سلامت وی قطع امید کرده بودیم. ساعت 2 بعد از ظهر آن روز، زهرا هر دو چشمش را کاملاً باز کرد و روز بعد هم به بخش منتقل شد و فردایش هم مرخص گردید.
زهرای کوچک حالا یک یاد گاری دارد که خود می گوید: آن را با هیچ چیز عوض نمی کنم. او می گوید: این چفیه مال خودم است. آقا به من داده، خودم از روی حرم حضرت علی(ع) برداشتم . مادر بزرگ نیز می گوید: از آن روز تاکنون فقط یک آرزو دارم. آن هم این است که با زهرا به زیارت آقا بروم.


قصهات را چند بار توی ذهنم مرور کردهام امسلمه، یادت هست؟!... با تحسین، که چه خوب که تو بودی و سؤال مرا پرسیدی! با گله و شکایت، که آخر چرا بقیه سؤالهایم را ... ؟
تو که میدانی ام سلمه! گاهی در کوچه پس کوچههای تردید، یک نشانه سر راهم میگذارند... یک نسخه، یک نمونه عملی، آنقدر که زبانم بسته میشود و ذهنم از پس آن همه سفسطه، ناتوان باز میگردد... همه سؤالهایی که گاهی با تو توی ذهنم مرور میکنم: تو که از جنس منی با این تفاوت که فرصت آن را داشتی همه علامت سؤالهایت را رو در روی نبی خدا بگشایی...
بارها گفتهام: تو آن روز پشت پرده مسجد پیامبر، سؤالی پرسیدی که اگر نمیپرسیدی ما زنان و دختران میماندیم و یک سؤال نپرسیده دیگر از پیام آور خدا که: پس سهم ما زنان، از جهاد و شهادت چه میشود؟... پیامبر هم لب به تحسینت گشود و پاسخت را - پاسخمان را - به تمام و کمال فرمود... اما...
اما نمیدانستی ام سلمه! نمیدانستی همان دختر دو سه ساله علی و زهرا که روز و شب از حسین جدا نمیشود، انگار که جانش به جانِ او بند باشد، روزی صحنه جدیدی از پاسخ سؤالت را - سؤالمان را - رونمایی میکند، نمیدانستی، مگر نه؟
فقط این نبود... فقط این نیست... هر بار که در پی آن همه سؤال به "او" میرسم، زبانم بسته میشود امسلمه! پاسخ همه سؤالها را یک جا در "او" مییابم... آن هم این روزها که هر که از در میرسد به تردیدم میافزاید و به حیرتم، او برایم از جنس یقین است: زنی مقابل دیدگانم: از جنس من، که حضورش پاسخ همه پرسشهاست...
اصلاً این را میخواستم بگویم که شاید سهمِ ما از آنچه تو پرسیدی، "صبر" باشد ام سلمه! صبر! همان که "او" بود: بانوی صبر ...
آآآی ام سلمه! روزی شاید ببینیاش، آن بالاهایِ بهشت... اگر بانویی آمد و به یمن قدومش، فرشتهها صف کشیدند و ندا دادند: سلامٌ علیکم بما صبرتم، هم اوست ام سلمه! شک نکن!... من که هر بار به این آیه میرسم، کسی را جز "او" شایسته جواب سلامِ فرشتهها نمیبینم... آآی ام سلمه! آنجا سلامِ ما را هم به بانو برسان! نشان به آن نشان که هزار بار در کوچه پس کوچههای سرگردانِ پرسشهایی از جنس حقیقتِ "زن"، با هم به او رسیدهایم... یادت که هست؟
اصلاً... سلام بانو! سلام بر تو که برای خدایت آن همه صبر کردی!... سلام بانوی صبر!
بسم الله الرحمن الرحیم... وَلِرَبِّكَ فَاصْبِرْ (مدثر، 7)
براى موفق شدن لازم است: همتى برآورده و توبه نموده، سپس به مراقبه و محاسبه بپردازید.
به این نحو كه:
1- هر روز صبح که از خواب بیدار مىشوید، قصد جدى كنید كه: هر عملى كه پیش آید، رضاى خدا، عزّ اسمه را مراعات خواهم كرد. آن وقت در هر كارى كه مىخواهید انجام دهید، نفع آخرت را منظور خواهید داشت، و همین حال را تا شب، وقت خواب، ادامه خواهید داد.
2- وقت خواب، چهار - پنج دقیقهاى در كارهایى كه روز انجام دادهاید، فكر كرده و یكى یكى از نظر خواهید گذارنید، هر كدام مطابق رضاى خدا انجام یافته، شكر بكنید و هر كدام، تخلف شده استغفار بكنید و هر كدام، تخلف شده استغفار بكنید. و این رویه را هر روز ادامه دهید. این روش اگر چه سخت و در ذائقه نفس تلخ مىباشد، ولى كلید نجات و رستگارى است .
3- هر شب، پیش از خواب، اگر توانستید، سور مُسبحات یعنى: سوره حدید، حشر، صف، جمعه و تغابن را بخوانید و اگر نتوانستید، تنها سوره حشر را بخوانید.
ان شاءالله موفق خواهید شد.
محمدحسین طباطبایى
منبع: مجله حوزه، شماره 46.

حکایتی به نقل از آیت الله بهجت(ره)
« روزی آقا فرمودند یکی از ثروتمندان رشت که در نجف اشرف ساکن بود دختر خود را به ازدواج یک روحانی سید که خیلی فقیر بود در آورد، از آنجایی که خانم در خانواده ثروتمند بزرگ شده بود به هیچ وجه حوصله غذا درست کردن برای آقا را نداشت. شبی حضرت فاطمه زهرا علیها السلام را در خواب دید، حضرت به او فرمود: دخترم، چرا با پسرم خوشرفتاری نداری و برای او غذا درست نمی کنی؟ وی در خواب جواب داد که من حال غذا درست کردن برای این آقا را ندارم. حضرت اصرار کردند و او همان جمله را تکرار کرد.
تا اینکه حضرت زهرا علیها السلام فرمودند: شما فقط مواد لازم خورشت را آماده بکن و داخل قابلمه بریز و روی چراغ بگذار، لازم نیست که دستکاری کنی.
در این هنگام از خواب بیدار شد و تعجب کرد، بعد به عنوان امتحان همان کار را انجام داد، وقت ظهر یا شام وقتی سرپوش را از قابلمه برداشت دید غذا آماده است و عطر خورشت خانه را معطر کرد. وی همواره به این صورت غذا می پخت و حتی روزی مهمان داشتند مهمان گفت من در طول عمرم اینطور غذا نخورده ام.
تعجب اینکه آن خانم با اینکه این کرامت را بارها می دید، باز حوصله درست کردن غذا را نداشت. »
اجر بوسیدن پدر و مادر
مردی به حضور پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) رسید و پرسید: «ای رسول خدا! من سوگند خورده ام که آستانه ی در بهشت را ببوسم، اکنون چه کنم؟» پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: پای مادر و پیشانی پدرت را ببوس، (یعنی اگر چنین کنی، به آرزوی خود در مورد بوسیدن آستانه ی در بهشت می رسی.)
او پرسید: اگر پدر و مادرم مرده باشند، چه کنم؟
پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: قبر آن ها را ببوس.
هنگامی که حضرت ابراهیم (علیه السلام) برای دیدار پسرش اسماعیل، از شام به مکه آمد، فرزندش در خانه نبود و حضرت ابراهیم (علیه السلام) به سوی شام برگشت. وقتی اسماعیل به خانه بازگشت، همسرش آمدن حضرت ابراهیم (علیه السلام) را به اسماعیل خبر داد. اسماعیل به جست و جوی رد پای پدر پرداخت و جای پای پدرش را پیدا کرد و به عنوان احترام به پدر، جای پای ایشان را بوسید. 1
نقش نیکی به پدر و مادر در قبولی توبه
مردی به محضر پیامبر اکرم (صلی آله علیه و آله وسلم) آمد و گفت: ای رسول خدا هیچ کار زشتی نیست مگر این که انجام داده ام، آیا توبه ی من قبول می شود؟!
پیامبر اکرم(صلی آله علیه و آله وسلم) به او فرمودند: آیا پدر و مادرت زنده هستند؟ او گفت: پدرم زنده است.
حضرت فرمودند: برو به پدرت نیکی کن، که همین نیکی به پدر موجب پذیرفتن توبه ی تو خواهد شد. وقتی او رفت پیامبر(صلی آله علیه و آله وسلم) آهسته به گونه ای که او نفهمد و ناراحت نشود، به حاضران گفتند: ای کاش! مادر او زنده بود و به مادرش نیکی می کرد، زیرا با نیکی کردن به مادر، قبولی توبه اش نزدیک تر می بود.2
اثر خدمت و احترام به پدر و مادر
آیت الله خزعلی از آیت الله محمدرضا بروجردی نقل کردند که :
پدر آقای مشکور در عالم خواب می بیند به حرم امام حسین علیه السلام مشرف شده است و همه مردمی که آنجا به زیارت مشغول هستند - به جز چند نفر - به صورت حیوانات دیده می شوند.
در همان حال نیز مشاهده می کند که جوانی به حرم وارد شده و گفت: السلام علیک یا ابا عبدالله
و از آن حضرت جواب شنید : و علیک السلام احسنت.
آقای مشکور می گوید: که از خواب بیدار شده و به حرم مشرف شدم، منظره حرم را همان طور که در خواب دیده بودم، مشاهده کردم، البته همه به صورت انسان بودند اما افراد همان افرادی بودند که در خواب آنها را مشاهده نموده بودم.
چیزی نگذشت که ناگهان دیدم همان جوان نیز آمده و سلام داد ولی من جواب سلام حضرت را نشنیدم.
سراغ جوان رفته و جریان خوابم را به او گفتم.
جواب داد: برای او مهم نیست.
گفتم: چطور این خواب برای شما مهم نیست؟
گفت: من جواب آن حضرت را شنیدم.
گفتم: شما چه کردی؟
جواب داد: من هر شب جمعه به زیارت حضرت می آیم و هر بار پدر یا مادرم را به حرم می آورم.
یکبار پدر و مادرم هر دو با هم گفتند ما را ببر.
در بین راه پدرم به زمین خورد و از راه رفتن عاجز شد.
ولی باز از من خواست که او را به حرم ببرم. من او را روی دوش خودم قرار داده و به حرم بردم؛ لذا حضرت جواب من را دادند و مرا تحسین کردند. 3
عاق والدین شدن منحصر به آن نیست كه مخالفت و درشتى و صدمه زیادى به آن ها برساند، بلكه فقط رفتارى كند، كه اسباب غصّه و كدورت پدر و مادر گردد، و لو این كه به زبان عاقش نكنند، بنابراین كار عقوق بسیار باریك است و اولاد باید رعایت خشنودى آن ها را نماید.
عاق والدین
یَا عَلىُّ: لَعَنَ اللهُ وَ الِدَیْن حَمْلاً وَلَدَهُما عَلَى عُقُوقِهَمَا.
یَا عَلِىُّ: مَنْ أَحْزَنَ وَالِدَیْهِ فَقَدْ عُقّهَمَا.
اى على، خدا لعنت كند والدینى كه فرزندشان را عاق مى كنند.
اى على، كسى كه والدین خود را محزون و غمناك نماید، آن ها را عاق نموده.4
عاق والدین شدن منحصر به آن نیست كه مخالفت و درشتى و صدمه زیادى به آن ها برساند، بلكه فقط رفتارى كند، كه اسباب غصّه و كدورت پدر و مادر گردد، و لو این كه به زبان عاقش نكنند، بنابراین كار عقوق بسیار باریك است و اولاد باید رعایت خشنودى آن ها را نماید.
سفارش حضرت ولى عصر (عجل الله تعالى فرجه الشریف) نسبت به پدر

آقا سیّد محمّد موسوى نجفى معروف به هندى كه از اتقیاى علما و ائمه جماعت حرم امیر المؤمنین (علیه السلام)است نقل كرد از جناب شیخ باقر فرزند شیخ هادى كاظمینى مجاور نجف اشرف و ایشان از شخص مورد اعتمادى كه به دلاّكى اشتغال داشت، آن شخص را پدر پیرى بود كه سعى فراوان نسبت به خدمتگزارى او مى كرد، حتّى خودش براى او آب در مستراح مى برد و منتظر مى شد تا خارج شود و به مكانش برساند، پیوسته ملازم خدمت او بود، مگر در شب چهار شنبه كه به مسجد سهله مى رفت و در آن شب به واسطه شب زنده دارى در آن جا از خدمت معذور بود، ولى پس از مدّتى ترك كرد و دیگر آن جا نمى رفت.
از او پرسیدم چرا رفتن به مسجد سهله را ترك كردى؟ گفت: چهل شب چهارشنبه به آن جا رفتم، شب چهارشنبه چهلم به تأخیر افتاد، تا نزدیك غروب، در آن وقت تك و تنها بیرون رفتم، و با همان وضع به سیر خود ادامه دادم تا یك سوّم راه باقى ماند، كم كم مهتاب، مقدارى از تاریكى شب را به روشنایى تبدیل كرد، در این هنگام شخص عربى را دیدم كه بر اسبى سوار است و به طرف من مى آید، در دل خود گفتم الآن این مرد راهزن مرا برهنه مى كند.
همین كه به من رسید با زبان عرب بَدَوى شروع به صحبت كرد، پرسید: كجا مى روى؟ گفتم: مسجد سهله.
گفت: با تو چیز خوردنى هست؟ جواب دادم: نه. فرمود: دست خود را در جیب كن. گفتم: در آن چیزى نیست. باز آن سخن را به تندى تكرار كرد. من دست در جیب كردم و مقدارى كشمش یافتم، آن گاه به من فرمود: «أوصیك بالعَوْدِ» سه مرتبه و عَوْد به زبان عرب بدوى. پدر پیر را مى گویند، یعنى سفارش مى كنم تو را به پدر پیرت.
بعد از این سخن ناگهان از نظرم ناپدید شد، فهمیدم كه او حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشریف) بود و دانستم آن جناب راضى نیست ترك خدمت پدرم را، حتّى در شب چهارشنبه، از این رو دیگر به مسجد سهله نرفتم.5
1- الاعلام قطب الدین حنفی ص 24
2- بحارالانوار، ج 74، ص 82
3- روزنه هایی از عالم غیب
4-منتهى الآمال، ج 2، ص 844، حكایت 21.
5-برگرفته از درس اخلاق حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی
در زمان ما یکی از دغدغه های بسیاری از جوانان متدین و مذهبی، دیدار با امام زمان روحی له الفداء است.همین مساله به تناسب محبوبیتی که دارد سبب انحراف گروهی شده و متاسفانه برخی افراد با استفاده از موقعیت های اجتماعی کاذبی که برای خود ایجاد می کنند در صدد به دام انداختن جوانان پاک و متدین برمیایند.
با کمال تاسف این گروهها تا حدی در کار خودشان موفق بوده اند. اما اینکه چرا در تبریز مجتهد جلیل القدری بود به نام آیت الله آقا میرزا رضی تبریزی (رضوان الله علیه) که در زمان ابتداء طلبگی بنده، ایشان مرحوم شدند.
کتابی است به نام «مطارح الانظار فی طبقات اطباء الاعصار» تالیف میرزا عبدالحسین خان فیلسوف الدوله، کتاب کمیابی است. مؤلف کتاب، برادر آقا میرزا رضی میباشد.
از ثقات شنیدم که وقتی ایشان به قم آمده بودند و مهمان امام خمینی شده بودند، ایشان به خانواده شان فرموده بودند: این مهمان ما کسی است که با دلگرمی میشود از او تقلید کرد! و این کلام ایشان به خوبی دلالت بر عظمت علمی و عملی آقامیرزا رضی دارد.
مرحوم آقا میرزا رضی گفته بود:
ما در منزلمان کار بنایی داشتیم؛ عده ای کار میکردند. در میان کارگرها یک نفر بود که معلوم بود با دیگران فرق دارد. دنبال بهانه ای میگشتم که با او سر صحبت را باز کنم. برای کار، نیاز به نردبان بلندی داشتیم که آن را کرایه نمودیم و پس از اتمام کار بنا شد آن کارگر، نردبان را ببرد و تحویل دهد.
وقتی رفت و برگشت، مقداری بیش از معمول طول کشید؛ چون حدود مسافت را میدانستم. دیدم بهانه ای است برای صحبت کردن، به او گفتم: چه شد که مقداری طول کشید؟!
با یک متانتی جواب داد: چون نردبان بلند بود و ممکن بود که به دیوار خانه های مردم اصابت کند و من مدیون شوم، لذا با احتیاط بیشتری حرکت کردم؛ به همین جهت مقداری بیشتر طول کشید.
فصل تابستان بود و آفتاب دیر غروب میکرد. هنگام ظهر که کارگرها برای تهیه غذا و صرف نهار متفرق شدند، او اول وقت به سراغ نماز رفت و با حالت توجه خاصی نماز میخواند.
وقتی تکبیر میگفت، من شدیداً تحت تأثیر قرار میگرفتم، بدنم گویا به لرزه میافتاد!
نماز که تمام شد، رفتم به او گفتم: شما بعد از اتمام کار، باز هم وقت برای نماز خواندن داشتی، چرا درزمان کار من، نماز میخوانی؟
در جواب من فقط این را خواند:
و ان المساجد لله فلا تدعوا مع الله احدا
«و مساجد مخصوص خداوند است پس نباید با خدا احدی غیر او را پرستش کنید».
با این جواب او، گویا پاهایم لرزید و نتوانستم خود را کنترل کنم، همانجا نشستم و فهمیدم شخص فوق العاده ای است.
از او عذرخواهی کردم و گفتم: غرضم از این مطالب این بود که خواستم مقداری با تو صحبت کنم. حالا بگو امام زمان - عج الان کجا هستند؟!
گفت: حضرت در تبریز تشریف داشتند؛ یک ساعت است که این شهر را ترک نموده اند.
گفتم: چکار کنم که خدمتشان برسم، راهش چیست؟!
گفت: یک مقداری به خودت رسیدگی کن، مراقبه داشته باش؛ آقا خودشا تشریف می آورند! پس از آن صحبت هم دیگر او را ندیدم!
منابع:
پایگاه یا مجیر

آن چه كه می خوانید ریاضیات به سبك شیخ بهایی است كه از "خلاصة الحساب شیخ بهایی"كه حدود قرن دهم قمری نوشته شده به فارسی برگردانده شده است این كتاب شامل ده باب سی فصل در ریاضیات پایه ، نجوم و سیارات می باشد.
در این روش؛ در جمع چند عدد چند رقمی كه زیر هم نوشته شده به جای آن كه اعداد از سمت راست جمع زده شوند، از سمت چپ جمع زده می شوند.
مثلا:
6549
7542
3659
--------------
16
16
13
20
--------------
17750
همین طور كه می بینید هیچ (10 بر 1 یا 20 بر 2 و یا ...) به كار برده نمی شود و برای یاد گیری خصوصا بچه ها بسیار راحت است.


